سر اغاز من
سلام عزیزان می دونم شاید بعد از دو سال اومدم اما اومدم شاید کسی دیگه به این وب سری نزنه اما من وظیفم رو انجام دادم برای همیشه خداحافظ:
به نام او
وقتی از فرودگاه خارج شدیم تعداد زیادی ادم به طرفه ما اومدن که من هیچ کدومشون را نمی شناختم همه به من ، تینا ، سینا ، سامی و بردیا نگاه می کردن شیدا دوید طرف یک خانم و گفت: _ سلام خاله جون دلم براتون تنگ شده بود.
خاله_ منم دلم برات تنگ شده بود شیدا جان پس شیما کو؟
شیدا با دستش من را نشون داد: _ اینا ها همیشه همین طوری ولو خیلی شل هست بیا دیگه اینم خاله ..... ا بیا سلام کن دیگه اون خانم که خاله ی من بود اومد به طرفم و منو بغل کردو گریه کرد دلیل گریش را نفهمیدم بعد از اشنا شدن با خالم و دائی هام سوار ماشین پویا که در اصل پسر خالم بود شدیم و به طرف خانه ی خالم به راه افتادیم خانه ی خالم خیلی قشنگ بود شب اول همه صف کشیده بودیم برای حمام رفتن بعد از حمام هم خوابیدیم
من زیاد با فامیلامون خودمونی نمی شدم نمی دونستم چرا ولی اصلا طرفشون نمی رفتم شاید غریبی می کردم صبح وقتی بیدار شدم خالم ازم خواست که برم پیشش بعد از شستن دست و صورتم رفتم توی اشپز خانه که خالم بود ظاهرا کسی بیدار نشده بود :_ سلام خاله صبحتون بخیر
خاله_ سلام عزیزم صبح تو هم بخیر شب خوب خوابیدی؟
_ بله خیلی خوب بود ممنون مثل اینکه کارم داشتین درسته؟
خاله_ درسته ...راستش شیما می خواستم از خودت در مورد این اقا سینا بپرسم و همین طور دوستت و همراش البته من از تینا جون خیلی خوبی شنیدم اما می خوام بیشتر اشنا بشم
_ خب درسته خاله می دونم بعضی چیزا واقعا لازمه سینا که منو یک هفته ی پیش نشون کرد البته ما......... ماجرای سینا ، تینا ، سامی و بردیا رو برای خالم گفتم و هم چنین گفتم که همشون بچه های خیلی خوبی هستن و خالمم هم دلش راضی شد که بچه های خوبی هستن
یواش یواش با فامیلامون اشنا شدم و صادقانه بگم خیلی علاقه ی زیادی بهشون پیدا کردم و با همشون صمیمی شدم یک خاله داشتم همون خاله زهره ی خودم از خالم یک پسر خاله داشتم و دو تا دختر خاله. پویا 24 ساله ، سمیرا 21 ساله و سایرا 18 ساله دوتا دائی داشتم دائی سعید و دائی محسن از دائی سعیدم دوتا دختر دائی داشتم یکی ازیتا16ساله و دیگری اتوسا 15ساله و از دائی محسنم هم دوتا دختر دائی ملیکا 13 و ملینا 12 ساله و بالاخره از همه مهم تر مادر بزرگم و پدر بزرگم .
مادر بزرگم از عکسی که ازش دیده بودم خیلی پیر تر شده بود و من اصلا نشناختمش اما پدر بزرگم.......... نمی دونم چرا ولی بدونه اینکه کسی اونو بهم معرفی کنه خودم رفتم تو بغل پدر بزرگم و گریه کردم احساس می کردم خیلی دوستش دارم پدر بزرگم هم من را بغل کردو بوسید چرا واقعا من انقدر پدر بزرگم را دوست داشتم که انگار بدونه اون نمی تونستم زندگی کنم بعد از اشنا شدن با فامیل ها و دوست و اشنا شب رفتیم توی حیاط و جمع شدیم و شروع کردیم حرف زدن اونقدر حرف زدیم که خسته شدیم
شب و روز در اون جا همین طور می گذشت و من حوصلم سر می رفت تصمیم گرفتم با کمک پدر بزرگم تاریخ ایران را با هم دوره کنیم پدر بزرگم چند کتاب درباره ی تاریخ ایران به من داد که من به طور باور نکردنی همش را خواندم
از صحبت های پدر بزرگم و کتاب هایی که خواندم به این نتیجه رسیدم که کورش مردی بسیار بزرگ در تاریخ ایران بوده
بعد از چند هفته قرار شد به لس انجلس برگردیم بالاخره برگشتیم لس انجلس هرچند خیلی دوست داشتم در ایران بمونم چند روز بعد خبر خواستگاری سامی از تینا اومد وقتی این خبر به بردیا رسید بردیا هم به شیدا گفت منم می خوام بیام خواستگاریت . بردیا هم اومد به خواستگاری شیدا و مادرم و پدر هم ازش خوششون اومده بود همین طور از مادر پدر بردیا که یکی از خانواده ی اصیل ایرانی بودن و از این بابت پدرم خیلی خوشحال بود یک سال گذشت و مراسم نامزدی منو شیدا و تینا رسید هر سه در یک شب نامزد شدیم هم نامزد هم عقد کردیم یکی از پر خاطرترین شب های زندگیم . شب عقدم فهمیدم که کامیار سانازو نشون کرده بود ساناز پیشم اومد و خواست که ازم بابت اینکه قبلا چیزی در این باره بهم نگفته بود اونو ببخشم اما من دیلی نمی دیدم که اون کاری کرده باشه که من اونو ببخشم چون از زندگیم بی نهایت خوشحال بود و دیگه نه یادی از کامیار می کردم نه خاطرت گذشته فقط و فقط به خودم و سینا فکر می کردم و اینده ای که در انتظار ما هست و پیش خودم می گفتم : ایا ما زندگی خوبی در کنار هم خواهیم داشت یا نه که خیلی زود به جوابم رسیدم بعد البته شاید برای من مدت خیلی کمی بود نه برای دیگران . من بعد از یک سال با سینا ازدواج کردم و فهمیدم که چقدر زندگی با اون خوبه . بر می گردیم به شب نامزدی . اون شب گریه های تینا رو یادم نمی رفت که می گفت من می خوام دختر بابا مامانم باشم : _ من نمی دونم تو اگه ازدواج کنی مگه از پیش مامان بابات می ری؟ تازه تو مگه سامی دوست نداری؟ _ چرا خیلی هم دوستش دارم _ خب اونم که می خواد خونتونو نزدیک خونه ی خاله اینا بخره دیگه چی می گی تازه تو الان که نمی ری خونت الان فعلا عقدی _ نمی دونم خیلی زود اون شب زیبا و به یاد ماندی گذشت و الان دوسال از اون شب می گذره شیدا و بردیا و تینا و سامی و منو سینا هم بالاخره به یک جایی رسیدیم تینا با اینکه شب عروسیش اون سامی بیچاره رو با گریه هاش دیونه کرد که من نمی خوام از پیش مادر پدرم برم الان دیگه دلتنگی خونه ی پدریشو نمی کنه شیدا هم که از منو تینا زرنگ تر بود زود تر از منو تینا ازدواج کردو رفت و کامیارو ساناز هم با هم ازدواج کردن و ما هم شب عروسیشون خیلی خوشحال بودیم و هیچ کدوم از خاطرات گذشته رو به یاد نیاوردیم فقط برای من این جالبه که مگه کامیار اون سوگل خانومو دوست نداشت مگه براش نمی مرد مگه به خاطر اون رابطه ی منو خودشو خراب نکرد پس چرا الان انقدر سانازو دوست داره ؟ یعنی ساناز بیشتر از سوگل براش اهمیت داره؟ نمی دونم
خب اینم از داستان زندگی من تا اینجا خب اینم از ..... _ شیما بیا بریم لب ساحل هوا خیلی خوبه
_ باشه صبر کن این یک خط رو هم بنویسم الان می یام _ ااا نه پاشو بیا دیگه حالا بعدا بیا بنویس
_ اخه یک خطه دیگست _ اخه نداره پاشو دیگه دستوتو بده من _ خب باشه
................................................ سینا در خونه رو محکم ببند _ باشه عزیزم
............................................. می گم شیما می خوای بندازمت تو دریا یکمی خیس بشی
_ وا سینا حالت بده برای چی؟ داریم با خیل راحت تو ساحل راه می ریما وا _ اخه خیلی حال می
ده یکمی اذیتت کنیم بخندیم _ بیا این نتیجه ی توبست دیگه توبه می کنی خدا قبول نمی کنه بچه از
اونیم که هست بد تر می شه می خواد منو بندازه تو دریا بخنده .. اخ _ چی شد؟ _هیچی پام گیر
کرد به این .............. خدایه من _ چی شیما _ این.... این...این البوم ..._ خب اره البومه بزار
از لای شنا درش بیارم .... بیا بزار ببینم اینجا روی (( زیبای من سلام )) خط کشیده بجاش
نوشته ((حالا دیگه تو نیستی ))_ سینا این برای ما نیست بزارش زمین بریم
_ نه بزار این ایرانی بوده چه جالب بزار این ورقه رو بزنم کنار ببینیم
می شناسیمش نگاه کن چه صاحابی همه ی البوم خیس شده ............... شیما این .... این تو
کامیارید ؟ _ نه خب این سوگل با کامیار یک دختر عین من اون زمانا کامیار به خاطر اینکه من
شبیه سوگل بودم باهام دوست شده بود _ تمام عکساش خراب شده _ سینا من فکر می کنم اینو
بزاریم همین جا بریم _ ولی شاید .._ سینا جان کامیار با این کارش به خودش فهمونده کسی به جز
ساناز دوست نداره خب پس ولش کن من همش از خودم می پرسیدم ایا کامیار سوگلو فراموش کرده
یا نه امروزمن جوابمو گرفتم یعنی کامیار سانازو بیشتر از سوگل که الان مرده دوست داره بهتر
این البوم همین جا باشه و تمام خاطرات تلخ و شیرین سوگل و کامیار همین جا دفن بشه _ باشه هرچی تو بگی ......... شیما ؟ _ جانم؟ _ تو منو اندازه ی این
دریا دوست داری؟ _ سینا تو فکر می کنی این دریا بزرگه در صورتی که من خدارو فقط بزرگ
می دونم پس نه من تورو اندازه ی دریا دوست ندارم من تورو بعد از خدا ستایش می کنم _ می
خوای عشقمونو توی اسمون بهت نشون بدم؟ _ اره _ تو خورشیدی و من اسمون. تو در وجود من
جا گرفتی _ و هیچ وقت بیرون نمی یام .ولی موقعی که خورشید غروب کرد چی ؟_ اون موقع هم
اسمون تاریک تاریکه _ دوست دارم _ من بیشتر
زیبایی عشق را فقط عاشقان می فهمن وحال تو معنی شیرین این حروف طلایی را می فهمی؟
خب اینم قسمت اخر داستانم اومیدوارم خوشتون اومده باشه باییییییییی
اومدن فصل امتحاناتو بهتون تسلیت می گم
من الان که نمی تونم ولی بعد از امتحانات قسمت آخر داستانمو آپ می کنم
پس نظر یادتون نره...
فعلا![]()
سلام خوبین ؟ من که اصلا خوب نیستم ولی خب نوشتم چون که دیگه بعد از باز شدن مدرسه ها نمی تونم اپ کنم خب دستتون درد نکنه که میاین می خونید جدیدن از عاشق بودن بدم اومده یا بهتر بگم دیگه عاشق نیستم خب حالا بریم سر داستان :
{ به نام او }
با شیدا قرار گذاشتم که وقتی می رسم لس انجلس اون باشه و اول برم پیش اون رسیدم توی پارک دمه خونمون قرار داشتیم شیدا اصلا باور نمی کرد که من باشم :
_ شیما خدایه من _ سلام چی ؟ ساخته شدم؟ _ می دونم چی کشیدی _ مهم نیست می خوام دیگه به اون دوران فکر نکنم الان فقط می خوام بهم بگی چه شکلی برم جلوی مامان بابا _ دقییقا مثل همین 1 سال پیش که من ازت می خواستم کمکم کنی _ می تونم بگم خیلی زندگیمون مثل هم بود _ اره پس اگه مثل هم بودیم تو هم می تونی بهتر از ..... راستی شیما واقعا تو می خوای کامیارو .. _ من درباره ی اون حرفی زدم؟ اصلا از این یک سال چیزی گفتم؟ _ ولی کاملا معلومه که .... _ اره شیدا اره دیگه دوستش ندارم فراموشش نمی کنم چون فراموشش کردم _ یعنی چی؟ ..... ماجرای این 1 سالو به شیدا گفتم واقعا منو شیدا زندگیمون کمی شبیه هم بود شیدا منو راضی کرد که برم خونه همون روز وقتی دره حیاط باز شد تمام حواسم به این بود که خودمو شاد نشون بدم که مادرم نگران نشه و فکر کنه این یک سال حالم خوبه خوب بوده هرچند چه زود چه دیر معلوم می شد _ مامان کجایی مهمون ویژه داریم _ چی شده شیدا چرا انقدر داد می زنی مادرم با دیدن من غش کرد منو شیدا دویدیم مادرمو بلند کردیم بردیم تو شیدا اب قند درست کرد :_ مامان ؟ مامان بیدار شو _ چی می گی چه شکلی حالش بده شیما پاشو برو تو اتاقت صدات می زنم برو حاله مامان خیلی بد شده پاشو _ باشه بلند شدم رفتم تو اتاقم درو بستم خدای من اتاقم هنوز همون طوری بود منظم وای . لباسمو عوض کردم بعد از 10 دقیقه شیدا صدام زد : _ شیما ؟ ... شیما ؟ _ اومدم رفتم پایین مادرم نگاهم می کرد گریم گرفته بود بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود _ دوست دارم _ منم دوست دارم دختر گلم کجا بودی اخه کجا بودی ؟ _ هر جا بودم الان دیگه همین جا هستم _ دخترم دیگه نمی ذارم از پیشم بری بعد از کلی گریه ناهارو خوردیم بعد از ناهار پدرم درو باز کردو اومد تو . با دیدن من میوه هایی که دستش بود افتاد داد زد : _ شیما _ بابا جونم بغلش کردم دوباره گریه و گریه ....... از سوال های مادر پدرم فرار می کردم از شیدا خواستم امشب که می خوابیدم براشون همه چیزو بگه شب می ترسیدم نمی خواستم صدای شیدا رو وقتی داره برای مادرموپدرم ماجرای این یک سالو می گه بشنوم به همبن دلیل زنگ زدم تینا _ سلام _ اا سلام . ببخشید شما... اااااااااااااااا شیما؟ الو شیما _ چرا داد می زنی؟ _ شیما خوبی؟ عزیزم کجایی ؟ _ شماره ی اتاقمه ها شماره ی اتاقمو یادت رفت توی این یک سال _ حرف نزن که خفت می کنم الهی من قربونت برم حالت خوبه بگو ببینم چی شده چرا بی خبر؟ کجا بودی این همه وقت؟ بگو شیما جان باز هم مجبور شدم اون دوران خسته کنندرو به یاد بیارم و برای تینا بگم که این یک سال کجا بودمو چی کار می کردم _ شیما اگه واقعا از کامیار بدت می یاد بگو به سامی می گم حالشو بگیره _ ولش کن اصلا تینا بگو ببینم ارزششو داره؟ _ خب راست می گی ارزششم نداره کلی با هم حرف زدیم بعد از تمام شدن حرفا خوابیدم صبح بیدار شدم احساس می کردم برگشتم به دورانی که هنوز با کامیار اشنا نشده بودم خیلی خوشحل شدم از اینکه به خونه ی خودم پیش مادرمو پدرمو خواهرم برگشتم رفتم حمام یک نفس راهت کشیدم می خواستم بردیا رو بیینم عصری قرار شد بریم پیش بردیا _ شیدا ازت خواهش می کنم مواظب بردیا باش از این پسرا هر کاری بر می یاد _ اره شیما مواظبم نمی ذارم زیاد بهش نزدیک بشم _ خیلی مواظب باش ظهر با شیدا رفتیم بیرون توی خیابون توی کوچه ی خیابون خودمون که اصلا پیش نمی یومد کسی به من گیر بده همه بهم گیر می دادن _ شیدا اینا چه شون شده؟ شیدا با خنده گفت : _ چی شده شیطون شدن؟ _ خب راستش خیلی _ حالا نمی خوای به یکیشونم که شده فکر کنی؟ راسنش اون موقع دیگه به پسری فکر نمی کردم و حالو حوصله ی این کارارو هم نداشتم _ نه بابا بعدشم من اگه بخوام به کسی فکر کنم حتما باید ایرانی باشه _ اوه اوه بابا وطن پرست !! حتی دوستی 2.3 هفته ای؟ _ حتی دوستی 2.3 هفته ای چه برسه به دوستی فاب باز هم به من گیر می دادن: _ hi توی دلم گفتم خفه شو من عصابم خورد شده بود جالب این بود که به من گیر می دادن به شیدا گیر نمی دادن _ شیدا واقعا چرا اینا اینطوری می کنن ؟ چرا به تو گیر نمی دن ؟ _یعنی انقدر خنگی؟ اخه منو با بردیا زیاد دیدن می دونن دوست پسر دارمو قصد دوستی هم ندارم ولی تورو که یک ساله ندیدن تازه این دو روزم که اومدی با پسر ندیدن خوشگلم که هستی چرا گیر ندن؟ _ ولم کن بابا نزدیکای ناهار بود که اومدیم خونه بعد از ناهار رفتم توی اتاقم یکمی نوشتم بعد همخوابیدم. ساعت 5 بود که بلند شدمو حاضر شدم با شیدا رفتیم به کافی شاپی که قرار داشتیم بردیا زود تر از ما اونجا بود واقعا پسر خوبی بود ولی من نمی خواستم بگم که خوبه چون واقعا به پسرا بی اعتماد شده بودم تا ساعت 6.7 بیرون بودیم خیلی خوش گذشت بردیا رسوندمون خونه پیاده شدیم رفتیم تو وای همه خونمون بودن خاله مهری اینا تینا و مادرشوسامی و ...... از خوشحالی توپوست خودم نمی گنجیدم با همه سلام و روبوسی کردم با تینا و سانازو شیدا رفتیم تو اتاقم می خواستم برای ساناز بگم که چی شده بود وقتی داشتم برای ساناز می گفتم که کامیار چه ادم بدی بود بغض کرده بود دیگه نمی تونستم تحمل کنم : _ ساناز چی شده ؟ بگو دیگه _ هیچی نشده _ چرا شده سال پیشم وقتی کامیارو دیدی غش کردی بگو ؟ _ نمی تونم بگم _ چرا؟ باید بگی _ اخه _ بگو دیگه _ ساناز بگو دیگه _ من کامیارو دوست دارم !!!!!!!!!!!!! _ نهههههههه ........ خب طبیعی هیچ اشکالی نداره هیچ اشکالی حالم داشت بد می شد اومدم از در برم بیرون که یه صدایی اومد فکر کردم کسی پشت دره درو باز کردم اما کسی نبود رفتم از همه خدافظی کردم رفتم بیرون داشتم گریه می کردمو توی خیابون راه می رفتم نمی دونستم چرا گریه می کردم من که دیگه کامیارو دوست داشتم در حال گریه کردن بودم که تینا با سامی با ماشین اومدن کنارم : _ شیما بیا سوار شو بیا _ نمی خوام _ بابا شیما بیا دیگه تینا پیاده شد دسته منو گرفت برد تویه ماشین رفتیم خونه ی سامی . تینا به من گفت که برم تو اتاق سامی رفتم نشستم یهو صدای سامی شنیدم که داد زد: _ تینا بیا کامیار برام پیغام گذاشته !!!!!!! _ وای حالا یواش تر شیما می فهمه ها بذار ببینم چی گفته گوشمو چسبوندم به در : _ سلام سامی اومیدوارم خوب باشی و از دست من ناراحت نباشی سامی می خواستم برات یه رازی رو بگم این راز خیلی بزرگی البته وقتی بهم خبر رسید که شیما برگشته اونجا دلم این رازو برات بگم که منو گناه کار فرض نکنی ببین سامی من شیمارو بیش از اندازه دوست دارم پیش خودم گفتم غلط کردی : فکر کنم بدونی چرا این کارو باهاش کردم من سوگلو خیلی دوست داشتم ..... نه نه دیگه نمی خوام برات بگم چون می دونم که می دونی اگه برای شیما خیلی سخته و این همه مدت نبوده برای من خیلی سخت تر بود این دفعه نرفتم تیمارستان چون خونم برام یه تیمارستان بود اطرافیانمم دیونه بودن من بهت اینارو گفتم و دوست هم ندارم که فکر کنی من چه قدر بدم به خدا برای من سخت تر از عشقم بود ..... می دونی چرا گفتم عشقم؟ چون هنوز عشقشو توی قلبم احساس می کنم چون هنوز براش می میرم ولی می خوام فراموشش کنم می خوام زندگی کنم از نو چیزی که منم می خواستم نمی دونم چه طوری ولی باید شروع کنم باور کن منم خیلی......... بغض کرده بود : ممنون که به حرفام گوش کردی خواهش می کنم بهم زنگ نزن و به شیما هم بگو کامیار خیلی بد بود قربانت بای _ سامی این یعنی چی؟ _ یعنی خودت خودتو بد بخت کنی سر یک مساله ای که سالها پیش اتفاق افتاده بوده و تو هنوز اونو فراموش نکردی پس کامیار منو دوست داشت؟ ولی حالا دیگه نمی شد کاری کرد خود کامیار می خواست که جدا باشیم و ساناز. چه اتفاقایی که توی این 2 سال برام پیش نیومد کاشکی اصلا با کامیار اشنا نمی شدم کاشکی همچین فامیلی نداشتیم کاشکی پیشنهاد سینا رو قبول می کردم و همیشه با اون بودم . صدای پای کسی اومد بلند شدم نشستم روی تخت اشکامم پاک کردم تینا بود _ خب شیما تو مگه نمی گفتی که از کامیار بدت می یاد پس چرا برات مهمه که ساناز دوستش داره؟ _ نمی دونم اصلا تینا ولش کن نمی خوام دربارش حرف بزنم بیا برگردیم خونه برگشتیم خونه هنوز مهمونا بودن همه می پرسیدن چه اتفاقی افتادش شیدا رو بردم تو اتاق تا براش بگم که کامیار چی گفته بود شیدا در جوابم گفت: _ شیما بیا برو پیشش بگو که تو همه چیزو شنیدی شاید درست شد _ نه ولش کن دیگه نمی خوام اصلا حرفشو بزنم دیگه نمی خوام باهاش رو برو بشم بیا بریم بیرون باز صدایی اومد فکر کردم از در باید باشه . رفتیم تو حال گفتیمو خندیدیم _ راستی مهری چرا نازلی جونو نیاوردین جاش خالی _ نمی دونم سینا گفت که فقط با هم دوست هستن مناسبتی نداره که همه جا باشه منم چی بگم دیگه خودش نمی خواد _ سینا جان چرا نباشه ؟ _ اخه خاله چند وقتی که هی اذیت می کنه خودشو لوس می کنه نمی خواستم امشب باهم دعوا کنیم !!! _ سینا مگه تو باهاش دعوا می کنی؟ _ نه مامان فقط یکمی از هم خسته شدیم دوستی دیگه اتفاق میوفته _ اما تو که گفتی نازلیو برای اینده انتخاب کردی؟ _ نمی دونم فعلا که با هم دعوا کردیم این دوستی ها زیاد پایدار نیست _ ااا سینا بابا نازلی خیلی دختر خوبی _ دختر خوب زیاد شیدا جان _ اره خب همه خندیدن غیر از من اصلا جالب نبود اذیت کردن یه دختر _ کجاش خنده داره؟ اذیت کردن یک دختر خنده داره؟ اره؟ همه تعجب کردن _ شیما من نازلی اذیت نمی کنم اون دیگه دوست نداره با من بمونه باور نمی کردم رفتم تو اتاقم درو بسته یکی در زد : _ بفرمایید _ ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم _ واقعا نازلی این کارو می کنه یا تو دیگه نمی خوایش؟ _ هر دومون این یه دوستی همه که عاشق نمی شن ما هم با هم دوست بودیم من فکر می کردم نازلی برای ایندم خوبه اما اول خودش نشون داد که منو نمی خواد بعد خودمم دیگه فکرشو نمی کردم حالا بیا اگه باورت نمی شه زنگ بزن ازش بپرس موبایلشو اورد جلو _ لازم نیست _ می دونم خیلی برات سخته چون این 1 ساله .. _ تو از کجا می دونی ؟ _ همه می دونن فقط نمی دونن توی این 1 سال برات چی پیش اومده که اونم من می دونم !!! _ وای سینا تو از کجا می دونی؟ _ وقتی داشتی برای ساناز می گفتی من شنیدم همه چیزو حتی علاقه ی ساناز به کامیار و حرفای تو با شیدا که کامیار برای سامی پیغا.... _ پس اون صدایی که میومد صدای پای تو بود اره ؟ _ خب اره _ بسته سینا کارت خیلی بد بوده _ می دونم ولی لازم بود چی؟ چرا این طوری نگام می کنی؟ انتظار داشتی میومدم از تو می پرسیدم ؟ حتما هم تو بهم می گفتی؟ _ برای چی می خواستی بدونی ؟ بگو اخه داشتم از فوضولی می مردم که چه بلایی سر تو اومده اره؟ خیلی عصبانی شده بودم _ خواهش می کنم داد نزن می شنون _ بذار همه بشنون اخه دلیل این کارت چی بوده ؟ سینا واقعا خجالت نمی کشی؟ خیلی پرو پرو هم اومده می گه من شنیدم _ بالاخره باید یک روزی بهت می گفتم که _ به چه دلیل ؟ _ چون دوباره می خوام پیشنهاد دوستی بهت بدم خب ببین تو که دیگه کامیار برات مهم نبود من هم که کسی نداشتم تازه بیشتر از اینا دوست دارم _ کامیار برو بیرون _ ببین برای تو هنوز کامیار مهمه می گی کامیار بابا شیما چشماتو باز کن ببین من سینام نه کامیار حواسم نبود خجالت کشیدم باید دقت می کردم و به سینا نمی گفتم کامیار سرمو گرفتم ببین دستام و گریه کردم من هنوز کامیارو دوست داشتم اما نمی خواستم باور کنم سینا اومد پیشم نشست _ ببخشید که سرت داد زدم نمی خواستم داد بزنم شیما قبول می کنی؟ _ سینا خواهش می کنم برو بیرون خواهش می کنم _ اما _ سینا خواهش کردم سینا رفت بیرون رفتم از همه خدافظی کردم و بدون شام خواببیدم سرم درد می کرد نمی خواستم بهش فکر کنم تازه می خواستم ازاد باشم یک ماه بدونه دیدن سینا گذشت و من حالم بهتر شد دیگه خوب شده بودم ولی باز هم از پسرا فرار می کردم یک روزی سینا اومد پیشم : _ سلام خوبی؟ _ سلام مرصی چی شده به من سر زدی؟ _ من که همیشه حاضرم بهت سر بزنم تو قبول نمی کنی ... خب راستش اومدم ازت بپرسم دوباره برایه من می شی ....... ببین یک بار ازت پرسیدم اما جواب ندادی حالا باید جواب بدی _ من دربارش فکر نکردم _ خب فکر کن بعد از اون روز خیلی فکر کردم من سینارو خیلی دوست داشتم اما نمی خواستم دوباره باهاش دوست بشم وقتی فکرشو می کردم می دیدیم قبل از اینکه بفهمم سینا با نازلی دعوا کرد حسرت می خوردم حسرت با سینا بودنو حسرت یک لحظه با اون بودن دقیقا حسرت چیزی که سینا بهم 1 سال پسش قلشو داده بود اما حالا باز هم نمی خواستم تصمیم گرفتم قبول کنم اما باز وقت می خواستم سینا قبول کرد باز ماه ها گذشت روز تولدم به سینا گفتم که حاضرم سینا هم منو همونجا بلند کردو چرخوند همه برگشته بودن به منو سینا نگاه می کردن _ سینا زشته _ چیش زشته بیا ببینم دستمو گرفت کشوند پیش خاله مهری اینا که با مادر پدر من نشسته بودن : _ ببخشید وسط حرفتون ولی می خوام یک چیزی اعلام کنم همه پرسیدن چی ؟ سینا رفت پیش خاله مهری باهاش حرف زد و منو کشوند اینور _ سینا داری چی کار می کنی؟ همه دارن نگاهمون می کنن سینا روشو کرد به خاله مهری گفت : _ خاله اینا قبول کردن؟ _ اره بگو سینا داد زد : _ خانوما اقایون می خوام یک چیزی بگم که خیلی مهمه خودم می خوام بگم که همه بدونن من چند وقته پیش از شیما جان خواستگاری کردم و ایشون امشب قبول کردن و منم همین امشب از پدر مارد شیما جون اجازه گرفتم و می خوام ایشونو نشون کنم !!!!!!!! وای خدایه من . سینا از توی جیبش یک جعبه ی کوچیکی در اورد و از توش یک حلقه در اورد دسته منو گرفت وانگشترو انداخت توی دستم همه دست می زدن باور نکردنی بود توی یک شب من نشون شدم اخر شب سینا رو کشوندم کنار گفتم : _ دیونه اخه تو از من خواستگاری کردی؟ تو فقط به من پیشنهاد دوستی دادی _ حالا ناراحتی؟ _ نه اما امشب تینا و شیدا اینا منو می کشن فکر می کنن من می دونستم راستی تو از کجا می دونستی که من امشب بهت بله می گم که رفتی برای خودت حلقه هم خریدی ؟ _ من برای کادوی تولدت حلقه خریدم می خواستم یک جورایی بقیه هم بدونن که دوست دارم که تو گفتی بله _ وای سینا یعنی منالان نشون کرده ی تو هستم ؟ _ اره شیما دوستم داری؟ اشک توی چشام جمع شده بود حالا می فهمیدم عشق یعنی چی من حالا می تونستم بگم عاشق شده بودم برای اولین بار در عمرم اونم عاشق سینا که همین چند سال پیش ازش بدم میومد با تمام وجودم گفتم : _ اره تو چی دوستم داری؟ _ برات می میرم حالا مب فهمیدم زندگی چه قدر قشنگ بود . از خاله اینا خدافظی کردم همه رفته بودن که تینا و شیدا و سارا و ارمیتا و نیلوفر که از دوستای صمیمیم بودن ریختن سرم سارا می گفت : _ مگه ما غریبه بودیم نامرد که به ما نگفتی؟ _ سارا حالا تو که دوستشی بگو اخه چرا به خواهرت نگفتی؟ ارمیتا می گفت : _ مگه ما ادم نبودیم؟ نیلوفر تو هم یه چیزی بگو _ نامردی که گفتن نداره ارمیتا چی بگم _ ای بابا به خدا من نمی دونستم بابا بیاین ماجرارو بگم براتون ........ به همشون گفتم خلاصه همه قانع شدن که من کاره ای نبودم چند روز بعد تینا اومد پیشم : _ سلام چه طوری عروس خانم ؟ _ سلام چی چی؟ عروس خانوم دلت خوشه ها _ خب تو دیگه خیلی پرویی شیما منو سامی داریم می ریم کیش می یای با سینا و شیدا و بردیا بریم؟ _ ایول بابا حالا می گم ما که داریم می ریم کیش بریم ایران _ حالا بیا ما بریم کیش ایران پیش کش _ خب باشه کی حالا می ریم ؟ _ هفته ی دیگه _ منم پایم _ ا سلام شیدا چه طوری ؟ _ سلام قربونت برم تینا شیما راست می گه ما که می ریم کیش خب ایرانم بریم این شیمای نامرد ایرانو ببینه منم دلم تنگ شده _ خب اگه دلتون خیلی می خواد می تونید اول بریم ایران بعد بریم کیش منو شیدا دو تایی داد زدیم اره . روزها خیلی زود گذشت و روز رفتن رسید از مادرمو پدرم خدافظی کردیم . قبل از رفتن به ایران براشون سوغاتی خریده بودیم برای همین وسایلمون خیلی زیاد بود منو تینا و شیدا هم که هرچی ساک و وسایل بود دادیم به سینا و سامی و بردیا قیافه ی اونام خیلی جالب بود سوار هواپیما شدیم و به طرف انگلستان حرکت کردیم این امریکا نمی دونم چه بدی با این ایران ما داشت که ویزا به ایران نمی داد ما هم که مجبور بودیم اول بریم انگلیس بعد بریم ایران توی هواپیما پسرا خوابیدن ولی مگه ما ها خوابمون می برد شیدا یه پیشنهادی داد : _ همشونو قل قلک می دیم چه طوری؟ _ موافقم از خواب بیدار می شن ما هم قک قلکشون دادیمو همشون از خواب بیدار شدن نمی ذاشتیم بخوابن تا اینکه خودمونم خسته شدیم تا خواستیم بخوابیم اونا نذاشتن بخوابیم حالا ما هی می گفتی اقا یه کاری کردیم بخیال بشین بیخیال نمی شدن بعد از 1.2 ساعت خنده هممنون خوابمون برد به انگلستان رسیدیم یک شب اونجا می ندیمو فردا دوباه به طرفه ایران حرکت کردیم توی هواپیما نمی دونم چی شده بود که خوابم عصرونه رو اوردن منم که خواب بودم چیزی نمی فهمیدم لیوان شربتو برداشتم گذاشتم روی می زی که جلومون بود هواسم نبود با شدت هم میزو بستم یعنی به طرف بالا بردمش همه ی شربت ریخت : _ شیما حالت خوبه؟ چرا این طوری کردی همه شربت ریخت عزیزم _ اره فقط یکمی خوابم میاد هواسم نبودش سینا صدا زد یک خانوم اومد اونجارو تمیز کرد بعد که به کارم فکر کردم دیدم چه کاری کردم خودم خندم گرفته بود خیلی خسته بودم خوابیدم با صدای سینا از خواب بیدار شدم _ شیما شیما بیدار شو رسیدیم _ چی شدش؟ _ هیچی خانومم رسیدیم وای به ایران رسیده بودیماینم از این اپم خب نظر یادتون نره
دوستون دارم فعلا بایییییییییییییییییییی